توی قصه ها شنیدم که آدمها
می خوان اینجا باشن و برای همین هستن
لحظه ای که با تمام وجود نخوای وجود داشته باشی، می تونی محو بشی و نباشی.
دیشب با تمام وجود می خواستم که نباشم ...
اما هستم.
![]()
سپاسٍ آن شاه تشنه لب،
که فرود آمد و در کار ما یاری کرد
بیایید آن جوانمرد را یاد کنیم
که گناه ما همه به گردن گرفت؛
خاک را به اشک چشم آب دهیم؛
تا خروسخوان ؛ که روز ِ نو بدمد به نام پادشاه مهر
و کاشتن آغاز کنیم به امید فراوانی!
به امید روز نو و روزگار نو
نفرین بر زشتکاران و آفرین بر نیکان
به پاس خون او؛ باشد که بیماران درمان گیرند؛
دورافتادگان به خانه بازرسند؛
و آمرزش و رستگاری همه را بهره شود!
بگوئید چنین باد و چنین تر باد!
این نیایش قسمتی از نمایشنامه ی ارزشمند استاد بهرام بیضایی بنام سیاوش خوانی است که کاری قابل ستایش و بس فرهنگ ساز در ادبیات ایرانزمین است.
بهرام بیضایی در راستای ارج نهادن به فرهنگ پارسی در نمایشنامه های دیگرش همچون طومار شیخ شرزین، شب بیست و یکم و دیباچه نوین شاهنامه، اینبار به سراغ سوگ سیاوش در شاهنامه رفته است تا با بازآفرینی آن در قالب شبیه خوانی جایگزینی ارزنده تر از تعزیه خوانی امام حسین خلق کند و براستی که کرده است. بیضایی استادانه، تراژدی سیاوش را سوزناکتر از مرگ امام حسین در صحرای کربلا می سراید و مرگ آن شاه صلح را پربها تر از مرگ مسیح به تصویر می کشد، گویی که داستان عاشورا و صلیب کشیدن بر تپه ی جلجتا را از روی سوگ سیاوش پاکزاد، گرته برداری کرده اند!
سیاوش: شرمنده مباشید، خارکنان و اشک مریزید هیمه وران ! این بیشه ای بود که به سالها بر می آوردند، تا امروز کوه آتش کنند، سیاوش را! جز به جان چگونه این رنج شما بازخرم که ندانسته به تبرهاتان خرمن مرگ مرا می ساختید؟ پس گناهان همه را بر این سپید می نویسم و آنرا بر تن می کنم؛ و بدینسان همه بر دوش من است، که با خود به آتش می برم؛ و شما پاکید !
بهرام بیضایی، داستان سیاوش را بار دیگر از زمان فراگیری رزمش نزد رستم و به صلح خواندن ایران و توران بازسرایی می کند تا فرار سیاوش از نزد پدرش، کیکاووس شاه ایران، و پناهنده شدنش به افراسیاب، شاه توران، و ازدواجش با فرنگیس و ارمغان آوردن صلح برای جهان و زمان.
رستم: سیاوش، به تو نمی گویم که پیمان نگه دار که آن در جهان بدپیمان پیمان شکن به کار نمی آید. به تو نمی گویم مهربان باش که آن در جهان نامهربان جز زیان تو نیست. به تو نمی گویم بر دشمن ببخش که بر تو نمی بخشد؛ و نمی گویم بدنامی دیگران مجوی که در بدنامی ات می کوشند؛ و نمی گویم ترفند مزن که با تو ترفندها می زنند. به تو می گویم که این خوی های خدایانه را در دل بپرور ولی در زندگی از آنها بپرهیز که زنده بمانی! این گونه است که فردا روزی پادشاه این کیهان تویی؛ ورنه پادشاهی در جهان دیگر بجوی؛ که در این جهان تورا جایی نیست. نگاه کن به رستم که تنها به نیرنگ زنده است. از او بیاموز. پند من، خود منم!
وگر این نکنی سیاوش، زندگانی کوتاه خواهد بود؛ هرچند شاید شاهی بر دل مردمان کنی و نه بر سرزمینشان !
و آنچه از رستم، سیاوش نگاه داشت فقط احترامش بود. سیاوش پند رستم نگرفت و راستی پیشه کرد و مظلومانه شهید شد. به راستی، آنچه که فردوسی از سیاوش سرائیده، هیچ مظلوم پاکی را به مظلومیت یارای برابری نیست و هنگامی که بدخواهان و حسودان به کین سر از تنش جدا می سازند، دنیا را ماتم می گیرد و اینچنین است که بهرام بیضایی می گوید با وجود چنین سوگی دیگر چه نیاز به بازسرایی سوگ اغیار و اعراب در این وطن.
نهایت اینچنین نتیجه می گیرد که اگر حاصل تعزیه بر حسین، ریختن اشک است و سینه زدن بر مظلومیتش و کین خواهی از برایش و همین، حاصل این سیاوش خوانی بارآوری زمین است و زنده کردن دوستی ها و در انداختن صلح در جهان!
راوی داستان در پایان: آری دوستی از جهان برخاست؛ مگر به آبروی سیاوش آنها که گرد آمده اند در این سیاوش خوانی، دل از بد بشویند و مهربان شوند، تا خون آن بیگناه بیهوده نماند.
همسایه ها- زن و شوی، پدر و مادر با فرزند، خواهر با برادر- هرکه با هرکه؛ آشتی گیرند و یاری کنند و آبادان کنند.
به راستی زنده باشد نام آنکه نام فردوسی را زنده نگاه دارد که فقط همان، دگربار به احیاء ایرانی قیام خواهد کرد.

خبری که امروز عصر شنیدم اینقدر شنیدنی و اعصاب خرد کن بود که حیفم اومد خبر سرد بشه و در وبلاگم از آن حرفی نزده باشم. برای همین تصمیم گرفتم خیلی زود وبلاگم را آپ کنم تا بقیه دوستان و علاقه مندان وطن هم حظ وافر از این همه نادانی و مصیبت که گریبانگیر ما شده ببرند.
وقتی ابرهای تیره جنگ و سایه شوم اتفاقات نظامی بر بالای سر ملت و مملکتی پدیدار می شود٬ رهبران و فرماندهان آن سرزمین ابتدا اقداماتی در جهت پیشگیری از هرگونه واقعه ی شوم درگیری می نمایند و تازه اگر جنگ را اجتنابی نبود آنگاه به طرح استراتژی های اقتصادی و نظامی می پردازند تا نیروهای خود را برای احتمال هرگونه درگیری نظامی در منطقه آماده سازند. این استراتژی ها می تواند از آرایش نیروهای نظامی در مرزها و تدارک ادوات و تجهیزات نظامی گرفته تا انبار سازی کالاهای اساسی و ذخیره های ارزی برای مقابله با احتمال مشکلات داخلی از قبیل قحطی و گرانی باشد.
اما آقایان نه تنها هیچ ترسی از درگیری نظامی و به استقبال رفتن از نیروهای دشمن ندارند و به آن دامن می زنند بلکه تازه انگاری آنقدر آماده جنگ هستند که به جای طرح استراتژی های مدون سخن از حفر ۳۰۰ هزار قبر در سرتاسر مرزهای استانی ایران می زنند!
آره٬ درست شنیدید!! سردار باقر زاده که نامش برای ایرانیان حس نوستالوژیک یک شخصیت سینمایی قدیمی را زنده می کند دیروز اعلام کردند٬ در راستای کاهش رنج ها و آلام خانواده های سربازان متجاوز و به منظور حفظ کرامت کشته شدگان نیروهای دشمن٬ بطور متوسط در هر استان مرزی کشور بین ۱۵ الی ۲۰ هزار قبر فردی حفر شده که در مجموع تعداد آنها ۳۲۰ هزار فقره می باشد تا از این طریق امکان تدفین همزمان کشته شدگان متجاوزین بوجود آید.
ایشان ضمن دلگرمی به خانواده های عزیز متجاوزین این اقدام انسان دوستانه ایران را یک رویکرد مشارکت جویانه در برابر مقررات بین المللی و دستورالعمل های صلیب سرخ و پیمان ژنو دانست که با مشارکت مردم منطقه به خوبی و در کمترین زمان ممکن صورت خواهد گرفت.
سیاست ها و استراتژی های باقر زاده ای در مملکت ما امروز بیش از پیش ایران را به سوی یک درگیری نظامی بدون تفکر و ضربه پذیر می برد و انگاری نیروهای آمریکایی با شمشیر می خواهند از مرزها حمله کنند که باقر زاده ها با توپ و تانک قصد جمع آوری اجساد آنان را دارند و برای این کار چنان دستورالعمل ها را هم درنظر گرفته اند که گویی سازمانهای بین المللی قصد اعطای گواهینامه مدیریت کیفیت را به آنان دارند. در این برهه که حرف از هرگونه برخورد نظامی با غرب باری وحشت زا برای ایران ما را دارد٬ عده ای به کرامت انسانی اجساد و نه کرامت انسانی زندگان می اندیشند و این است مملکتی که باقر زاده ها به لطف کدخدا برای انسانهای دیگر تصمیم می گیرند.
روز گذشته اعلام شد مردي 65 ساله بنام استوارت هيل تنها ساكن جزيره ي 2.5 جريبي فورويك (Forvik) در درياي شمال كه تحت حاكميت سياسي اسكاتلند و بالطبع انگلستان مي باشد، با نوشتن نامه اي به ملكه انگلستان با استناد به اسناد تاريخي اين جزيره، استقلال اين جزيره را از سرزمين انگلستان و قوانين كشوري آن كشور و اتحاديه اروپا يك طرفه اعلام كرد.

استوارت هيل كه در سال 2001 پس از طلاق همسرش و ورشكستگي مالي با يك قايق قصد سفري به دور انگلستان را داشت، با قايقش در اين جزيره به گل نشست و در آنجا ساكن شد. استوارت هيل با چاپ پول،تمبر و پرچم براي كشورش حكومت آنگلو- نورماند را در آنجا احيا كرده و حال با دعوت از همه افراد جهان كه مايلند از شر دروغ، ظلم و بدي دولتها خلاص شوند اعطاي شهروندي افتخاري را نويد داده است.
It is my earnest desire that Forvik will provide an example for Shetland to follow and that Shetland in turn will provide an example for other countries and regions, the people of which would prefer a system where their politicians represent, rather than rule them.
داشتم فكر مي كردم كه بزودي خيل جمعيت از كشورهاي دنيا مثل ايران ممكن است خواهان دريافت حق شهروندي از اين پيرمرد بشوند و براي همين سري به اينترنت زدم تا شرايط بدست آوردن حق شهروندي را ببينم. جالب اينكه درخواستها در اين دو روز چنان زياد شده بود كه آقاي هيل خواستار پرداخت مبلغ يك Guld كه واحد پول من درآوردي ايشان است و معادل 0.3 بهاي طلا در بازار است، از سوي درخواست كنندگان حق شهروندي شده بود و این درحالیست که قبلا اعلام کرده بود هیچ ورودیه ای نمی گیرد.

البته براي ما ايرانيها كه هر جهنمي را به كشورمان ترجيح مي دهيم فكر نمي كنم مبلغ زيادي باشد اما يادتون نره كه در اين جزيره كوچك جا براي زندگي همه نيست و فقط مي توانيد از دور افتخار كنيد كه شهروند اين جزيره يك نفره هستيد.

چگونه رفتاري خواهم داشت وقتي كه تيراندازي شروع بشود؟ وينگشتاين
همه زيركي نوع بشر در آن است كه در آرامش زندگي كند، يا به عبارت ديگر همه زيركي اش معطوف به يك چيز است، معطوف به اينكه بتواند بي مسئوليت زندگي كند.
ولي شوك رويارويي با مرگ، آن آرامش را به هم مي زند و آدمي بطور واقعي آن مي شود كه هست. كي ير كگور اعتقاد داشت كه هميشه بهترين درسها را مي توان از وصيت نامه هاي افرادي گرفت كه پيش از مرگ به زبان آورده اند چون هر انساني در لحظه مرگ تبديل به واقعيت خودش مي شود.
لحظات قبل از مرگ مهمترين "لحظه" هاي هستي است،چون در آن لحظه "فرد" به معناي واقعي "فرد" مي شود. در واقع نياز به خوديابي همواره در وضعيت تراژيك و فاجعه است كه رخ مي دهد.
پس اگر به جاي واژه مرگ از لحظات تراژيك يا فاجعه استفاده كنيم، مي توانيم بگوييم فرديت واقعي هر انساني در زمان فاجعه بروز مي نمايد.
زيرا تنها در اين شرايط است كه آرامش لااقل براي مدتي از بين مي رود. اما خطر آسوده زيستن در آن است كه آدمي فراموش مي كند اصلا براي چه زندگي مي كند، ولي گاه شوك هاي مختلف در موقعيت هاي مرزي باعث برهم خوردن آرامش مي شود. اين موقعيت هاي مرزي به معناي موقعيتهايي است كه وجود با عدم روبرو مي شود مانند مرگ، تصادف، يا حتي موقعيت هاي مرزي كمتري مانند گناه، رنج يا حتي برهم خوردن روابط عاشقانه، كه تمام اين موقعيت ها ما را با شكست روبرو مي سازند.
بنابراين در موقعيت هاي مرزي همزمان ما با موقعيتي روبرو مي شويم كه به آن شكست مي گوييم.
در شكست اصيل، آدمي باز خود مي شود و اصالت شكست به آن است كه آدمي اجباري ندارد شكست را طلب كند.
فيلسوفي شكست را حتي عنايت از طرف خداوند مي داند. به تعبيري روشن، نور وقتي براي ما هست كه شكسته شود!
سئوال: آيا موقعيت مرزي برايتان پيش آمده كه خودتان را پيدا كنيد؟

امروز اول ماه تير سال هشتاد و هفت است. خبري كه چند روز پيش شنيدم حسابي مرا شوكه كرد. يك پيش بيني آماري از دنياي آينده اي كه خيلي هم دور نيست.
بعضي وقتها اين دسته از اخبار مي تواند براي چند روز آدم را شوكه نگه دارد و يا نااميدي خفيفي را در رگهايمان تزريق كند.
با محاسبه وضعيت رو به رشد علوم و فنون در دنيا، دانشمندان بطور دقيق تخمين زده اند كه در سال 2020 ميلادي يعني دوازده سال ديگر، رشد دانش و علوم در دنيا هر 50 روز دو برابر مقطع زمان قبلي مي شود. يعني به دانش بشري كه از ابتداي تاريخ بشريت تا به امروز اندوخته شده دو برابر اضافه مي شود و اين واقعه هر 50 روز بازهم تكرار مي شود.
و حالا جالبتر از آن، در سال 2050 يعني 42 سال ديگر كه بازهم دور نيست، هر 48 ساعت در شبانه روز علوم بشري دوبل مي شود.
تصور كنيد! يعني در آن سال اگر بيماري شما صعب العلاج است ممكن است دو روز بعد يك ناخوشي ساده برآورد شود. با اين سرعت تحول به كجا مي رويم و جدا جاي ما در اين روند فضايي رشد كجاست؟
خيلي جالب است كه برايتان بگويم، خبرنگاري كه در راديو ايران اين خبر را مي خواند نتيجه گيري بسيار فضايي تري كرد. او گفت كه در روايات اسلامي آمده است امام زمان هنگامي كه 75 درصد علم آمده باشد 25 درصد بقيه را خودش شخصا مي آورد تا علم را تكميل كند !! پس مي توان پيش بيني كرد كه ظهور آن عزيز قرين با سال هاي 2050به بعد باشد !
ببينيد دنيا به چه فكر مي كند و زنگ جرس كاروان چگونه انها را بيدار مي سازد و ما را به خوابي ديگر دعوت مي كند.
وقتي مي گويم در اين روند رشد جاي ما كجاست، واقعا يك دغدغه اساسي است. اين خبرنگار متعهد مرا بيشتر از آنچه كه فكر مي كردم ترساند كه واي بر ما اگر بخواهيم با اين سطح فكر خود را گرفتار رشد دانش بشري ببينيم و آنوقت انتظار داريم دنيا ما را هم بازي دهد يا بهتره ما چشم انتظار منجي خودمان در آن زمان بمانيم.
مي توني فكرش را بكني وقتي رئيس عدليه يك كشور براي جيب خودش و آقا زاده اش سوار بر گرده ي مردم مي شود و خواهان سپردن امتياز قطع درختان سرزمين پدري مان به آقا زاده اش مي شود ؟
مي تواني تصور كني پيرمردي كه عمري پشتش همه نماز مي خوانند حالا معلوم شده كه بزرگترين معدن هاي غني اين مرز و بوم را سالها به تاراج مي برده؟
مي توني فقط يه لحظه به مرجع تقليدي فكر كني كه سلطان قند و شكر در كشوري بوده كه كارگران صنعت آن از بيكاري، پول قرض مي گيرند تا با آن طنابي براي خودكشي تهيه كنند؟
يا چقدر مي توني به علمايي در مشهد فكر كني كه فروشگاه هاي زنجيره اي دارند و زمين هاي مردم را به اسم امام هشتم مي گيرند و خرج شركتهاي بازرگاني شان مي كنند؟
ديگر لازم نيست براي گفتن اين چيزها بترسيد، حتي براي تصور اينها لازم نيست از كسي اجازه بگيريد، اين فيلم ساخته و پرداخته غرب و دشمنان هم نيست، يه ميان پرده براي سرگرم كردن من و تو هم نيست، اين حرفهايي است كه عباس پاليزدار نماينده مجلس هفتمي كه بعضي ها اعتقاد داشتند تك تك نمايندگان آن را امام زمان انتخاب كرده، مي باشد. عباس پاليزدار رئيس گروه تحقيق و تفحص از قوه قضائيه، نه دوم خردادي است نه وابسته به آمريكا و غرب، نه منتخب اكثريت مردم است. عباس پاليزدار كه از نزديكان و معتمدين رئيس جمهور است مي گويد كسي كه اين مسائل را بداند شبها نمي تواند بخوابد !

چند سال است كه روحانيون معزز اينگونه مي خورند و شبها آسوده سر به بالين مي گذارند ! اونهايي كه به اينها اعتماد داشتند و هميشه مي گفتند استغفراله! حالا كه اینا را می شنوند، به قول خودشان چگونه مي خواهند ادعا كنند كه خون شهيدان پايمال نشده؟
هفته ي گذشته سفري كوتاه داشتم به شهر رضائيه يا همان اروميه. تا حالا به اين قسمت از ايران نرفته بودم و مي توان پيش بيني كرد كه چقدر تحت تاثير فرهنگ و تاريخچه ي غني مردمان اين ديار قرار گرفتم. تجربه تاريخي و موقعيت جغرافيايي اروميه از مردم اين سرزمين انسانهايي منحصر بفرد، روشنفكر و بدون تعصب نسبت به اعتقادات يكديگر ساخته كه در كمتر فرهنگي از ميان ساير ايرانيان قابل يافتن است. ترك هاي با اصالت و انديشمند، كردهاي پولدار، آشوري هاي بي آزاري كه مهماننوازتر از اروميه اي ها در منطقه نيافتند و ارامنه ي معتقد، با دنيايي تفاوت اعتقادي و فرهنگي از مسيحيت گرفته تا شيعه و سني و يهوديت و چه بسا بهائيت در كنار هم در صلح روزگار مي گذرانند. كودكان اروميه اي در مدارس كنار هم زندگي كردن را فرا مي گيرند و در اجتماع، احترام گذاشتن به ساير اقوام و اديان را مي بينند.
در هيچ كجاي ايران نمي توانيم اينقدر كه در رضاييه كليسا وجود دارد، اين پرستشگاه مسيحيان را بيابيم. در روستايي بنام جان ويستور (كه اگر سيلاب دوم اسمش را اشتباه نكرده باشم) شيعيان و سني ها در كنارهم و دريك مسجد به اقامه نماز مي پردازند و در كنار همان مسجد كليساي كوچكي با چراغها و شمع هاي روشن پذيراي زائرين است. اين مسئله را در روستاهاي ديگر نيز كم و بيش مي بينيم و اين يك پديده بي نظير چه در ايران و چه در تاريخ اديان محسوب مي شود.
در روستاي ديگري، كشاورزي مسلمان قسمتي از زمين خود را وقف بازسازي كليساي كوچكي بنام كليساي انجيلي يوحناي رسول كرده و در حاليكه در آنجا هيچ مسيحي وجود ندارد، وي تلاش بسياري در حفظ و نگهداري كليسا كرده است و به قول خودش گاها در همان كليسا خدا را عبادت كرده و نماز به جاي مي آورد!
جالب است بدانيم كه واقعه قتل عام ارامنه در تركيه بصورت برعكس در برهه اي از تاريخ در اين ديار رخ داده و ارامنه ي ضربه خورده از تركان عثماني انتقامشان را از تركان ايراني اروميه گرفته اند اما وقتي از زبان پيرهاي شهر واقعه را مي شنويم كه چگونه ارامنه ي مقيم اروميه همسايگان و آشنايان ترك خود را در هنگام خشونت پناه داده اند، شگفت زده نمي شويم كه چرا اين واقعه را اروميه اي ها به فراموشي سپرده اند و هيچ كينه اي از ارامنه ندارند.
من در اين مسافرت به تبريز هم رفتم، شهر وليعهدهاي ايران كه همتراز تهران امروز مدرن و امروزي است. اما فرهنگي كه در اروميه ديدم و ارق ملي تركهاي اروميه به ايرانزمين كه در خانواده هاي با اصالت اروميه اي ريشه دوانده در هيچ منطقه ي ديگري نديدم. البته امروز مي بينم كه پان تركيسم در ميان آنهايي كه هيچ احترامي براي تاريخ اروميه قائل نيستند در ميان معدود تركاني كه نفرت از كردها دارند شكل گرفته اما حساب اين جريان را بايد از فرهنگ ترك اروميه جدا كرد.
در مطالب بعدي قصد دارم به اختلافات قومي در ايران بپردازم.
اما بشری بودن كلام و هوا و هوس مستور در آثار انساني كه ايراد آيت اله سبحاني بر نظريه سروش است بدين ترتيب با پاسخ سروش مواجه مي شود:
آن محمد (ص) که فاعل و قابل وحی است، بشری است موید و مطهر. و لذا «از کوزه همان برون تراود که در اوست» و از شجره طیبه وجود او جز میوهای طیب برنخواهد خاست. از پیامبر بگذریم. آدمیان غیرمعصوم (چون شما، چون آیتالله بروجردی، چون بوعلی، سعدی، ناصرخسرو، کانت، دکارت و پوپر)، آیا چون پیامبر نبودهاند پس هر چه گفتهاند آلوده به هوا و هوس بوده است؟ بهفرض که وحی پیامبر صد در صد بشری و غیر الهی باشد، باز هم نمیتوان نتیجه گرفت که لاجرم از سر هواست. چه جای آنکه آن وحی صد در صد بشری و صد در صد الهی است، یعنی ماورای طبیعتی است که مقدر به اقدار طبیعت شده است و فرا تاریخی است که تاریخمند شده است و امری متعالی است که «نازل» شده است، و بحری است در کوزه و جیحونی است در خم، و نفسی است دمیده در نی و از خدایی است در میان آدمیان نشسته و از آدمیای است پر از خدا شده و بهقول مولانا:
آب خواه از جو بجو خواه از سبو
کان سبو را هم مدد باشد ز جو...
این نکردی تو، که من کردم یقین
ای صفاتت در صفات ما دفین
«لا»شدی پهلوی «الا» خانه گیر
این عجب که هم اسیری هم امیر
در ادامه بحث دكتر سروش قرآن را به منظومه شعر تشبيه مي كند و محمد را يك شاعر خوش قريحه كه آنرا مخالف با اعتقاد ابوجهل ها مي داند كه روزگاري محمد را شاعر خطاب مي كردند زيرا امروزه همه مي دانيم مفهوم شعر بهمنزله یک خلاقیت متعالی هنری بسیار متفاوت است با آنچه در ذهن امثال ابوجهل و ابولهب میگذشت و استفاده از نماد هنر برای تقریب معنای وحی، نه چیزی از قدر قرآن میکاهد و نه بر قدر ابولهب میافزاید!
بدين ترتيب قرآن را محصول كشف محمد بن عبداله مي توانيم بدانيم كه اين سخن بدين معنا نيست كه محمد مي توانسته حق تغيير آنرا داشته باشد يا هر وقت بخواهد وحي بر او نازل شود.
از پيامبري بگذريم. اين داوري در حق کشفهاي علمي و فلسفي و رياضي هم صادق نيست. اگر نظريه جاذبه، کشف بشري نيوتون است، لازمه اش اين نيست که وي نکوشد و به انتظار کشف ننشيند يا آن نظريه را هر گونه که دل خواه اوست صورت بندي کند يا بنام کشف هر چه دلش خواست بگويد و به مردم بفروشد. همنيطور است کشف فلسفي نظريه اصالت وجود. صدرالدين شيرازي مگر مي تواند پا را فراتر از برهان بنهد و تعاريف و قواعد را بگرداند تا با هوس او مطابق افتد؟ او تابع دليل است نه دليل تابع او. گرچه شناختنش و استدلال کردنش بقدر طاقت اوست و حصار طاقت را هيچگاه هيچ کس نمي تواند بشکند. (الحکمه هي العلم..... بقدر الطاقه البشريه). از علم و فلسفه فاصله بگيريم. در شعر هم چنين نيست که شاعر هر وقت هوس کرد بتواند شعر بگويد و معاني و مناظر هميشه پيش چشمش باشد و قدرتش بر تصرف در صور خيال همواره يکسان باقي بماند. يا شعر به ميل او بر او وارد شود. به عکس، او در تسخير شعر است نه شعر در تسخير او.
در نهايت عبدالكريم سروش دست به تاويلي مي برد كه محمد را همچون زنبور عسل و قرآنش را عسل شيرين تشبيه كند و به ملايان خطاب مي كند كه اما تاويل شما از پيامبر و قرآن به مثابه يك طوطي است كه طوطي وار كلامي را بدون تغيير بر زبان مي آورد.
باري شخصيت محمد پسر عبداله ، با قلبي بيدار و چشمي بينا و ذهني حساس و زباني توانا صنع خدا بود و باقي همه صنع او و تابع کشف و آفرينش هنري او. محمد کتابي بود که خدا نوشت، و محمد، کتاب وجود خود را که مي خواند، قرآن مي شد. و قرآن کلام خدا بود. محمد را خدا تاليف کرد و قرآن را محمد. و قرآن کتاب خدا بود. همچنان که زنبوررا خدا آفريد و عسل را زنبور. و عسل فراورده وحي بود.
پس از خواندن و فهم نظريه سروش به قول او ديگر شگفت زده نمي شويم اگر ببينيم تقويم قرآن "تقويم قمري" است و روزه را بر همه آدميان در ماه رمضان واجب مي کند (بقره)، يا براي ديدن صنع خدا همه آدميان را به تامل در ساختمان "شتر" دعوت مي کند (غاشيه)، يا براي همه آدميان از ايلاف "قريش" سخن مي گويد (قريش) يا از ميان همه آدميان "ابولهب" را لعنت مي کند (مسد)، يا سيه چشمان بهشتي را در خيمه هاي عربي مي نشاند (الرحمن) يا سخن از زنده بگور کردن دختران عرب مي گويد (تکوير) يا اينهمه به ايمان آوردن "جنيان" مي پردازد (جن) يا از همسران پيامبر و سبک سري شان خبر مي دهد (تحريم) يا عقايد اعراب در باب دختران خدا را بيان مي کند (نجم)... که همه رنگ و بويي عربي و قومي و شخصي دارند و سخت به خطه حجاز وابسته اند و شايد کمي آن سو تر، دل کسي را نربايند و اشتهاي کسي را تيز نکنند.
و نيز ديگر شگفت زده نمي شويم اگر ببينيم قرآن به سوالاتي پاسخ مي دهد که نه خود چندان مهم اند و نه براي آدمياني غير از اعراب آن زمان، جاذبه دارند چون سوال از اهلّه، و سوال از ذوالقرنين، و از قاعدگي زنان، و از جنگ در ماه هاي حرام... که يا به پيشينه ذهني و تاريخي جزيره نشينان بر مي گردد يا به شيوه ويژه زندگي شان.
به نظر من حركت سروش در اين مسير جز به خير دين مسلمانان تمام نمي شود و دين را از بسياري از ايرادات مبرا مي سازد و زمينه اي را براي گرايش بيشتر آنهايي به اسلام فراهم مي آورد كه عقل را محك انتخاب عقيده و ايماني انتخاب مي كنند.
گاه با خود مي انديشم گويي ما به روزگاري بازگشته ايم که پاره ايي از متدينان، سخن گفتن از نقش باد و دريا و آفتاب را در پيدايش باران ناسازگار با مشيت الهي مي دانستند و آنرا مستقيما و بلاواسطه به خواست خداوند منتسب مي کردند. اينک هم با همان منطق، نزول باران وحي را بي ارتباط با علل طبيعي (نفس پيامبر، جامعه و زمانه او، دانش او، زبان او...) مي انگارند، و نقش آنها را منافي نقش خداوند مي شمارند و به آيات مکرر و مبارک قرآن استناد مي کنند که "انا انزلناه..." و نمي انديشند که اين انزال و ارسال در مورد باد و باران هم در قرآن به کار رفته و در جهاني که از "الوهيت" آکنده است، و دست خدا همه جا در کار است (و اين عين کشف محمدي است)، معنايي کاملا روشن و هضم پذير دارد.
خوب قبل از ادامه مطالب مربوط به نقد و تحليل نظريات دكتر سروش، ابتدا يك خبر سورپرايز واسه خودم را اعلام مي كنم. در تماسي كه با وبلاگم گرفته شده است، از سوي برگزار كنندگان مسابقات برترين وبلاگ سال در پرشين بلاگ به انتخاب خوانندگان وبلاگ ها، وبلاگ اينجانب در بين ليست 100 وبلاگ برتر سال قرار گرفته است كه جا داره از تمام كساني كه اين وبلاگ را به عنوان وبلاگ محبوبشان معرفي كردند كمال تشكر را بكنم. همچنين خوشحال مي شوم دوستان مرا راهنمايي كنند كه آيا در مراسم اين مسابقه كه در دانشگاه تهران برگزار مي شود شركت كنم يا نه ؟ دعوت شده ام اما نمي دانم چه كار كنم ؟
خدایی که بحر وجود خود را در کوزه کوچک شخصیتی بهنام محمد بن عبدالله(ص) میریزد و لذا همه چیز یکسره محمدی میشود: محمد عرب است لذا قرآن هم عربی میشود، وی در حجاز و در میان قبائل چادرنشین زندگی میکند، لذا بهشت هم گاه چهره عربی و چادر نشینی پیدا میکند: زنان سیاه چشمی که در خیمهها نشستهاند (حور مقصورات فی الخیام، سوره الرحمن). بلاغت قرآن هم به تبع احوال پیامبر پستی و بلندی میپذیرد، باران هم رحمت خدا شمرده میشود (بسی بیشتر از نور خورشید) و قس علیهذا. همین است معنای آنکه وحی و جبرئیل تابع شخصیت پیامبر بودند و همین است مدعای حکیمانه ابونصر فارابی و خواجه نصیرالدین طوسی که قوه خیال پیامبر در فرآیند وحی دخالت میکند و (به تعبیر مولانا) بر بی صورت، صورت میافکند
مي بينيم كه سروش به سراغ تبيين مسائل و ايراداتي مي رود كه در پرتو محمدي بودن قرآن قابل تفسير است. اگر زماني عربي بودن قرآن و تفسير بسيار عربي بهشت مورد پرسش منتقدين بود، حال سروش توضيح مي دهد كه همه اينها بخاطر عرب بودن محمد است و قرآن نيز محصول آن مرد عرب مي باشد پس نه خدا به زبان عربي تكلم مي كند و نه بهشت سرزميني است كه فقط دل اعراب را با آن تفاسيرش مي برد. حال شما هم مي توانيد آنچه را كه در قرآن بنظرتان عجيب آمده با اين تفسير درك كنيد كه چرا حضرت محمد چنين براي پيروانش تبيين كرده است.

حال حضرت محمد به زعم سروش و بسياري ديگر يك انسان بوده است و يك انسان دليلي ندارد بر تمام علوم احاطه داشته باشد و جايز الخطاء است. پس آيا در نوشته ي او نيز مي توان خطايي متصور شد ؟
سروش مي گويد آري. اما منظور از خطا در قرآن مواردي است كه با علم بشري ناسازگار است و پيامبر در آنزمان نمي توانسته از آن علوم اطلاعي داشته باشد.
غرض از خطا همان مطالبی است که از دیدگاه بشری خطا محسوب میشوند یعنی ناسازگار با یافتههای علمی بشر. نه در قرآن آمده است که خداوند همه علوم را به پیامبر خود آموخته، نه پیامبر بزرگوار خود چنین ادعا کرده، نه کسی چنین انتظاری داشته است که از الهیات و روحانیات گرفته تا طب و ریاضیات و موسیقی و فلکیات پیامبر همه چیز را بداند. بر خلاف نظر آقای سبحانی قرآن هم که میگوید و علمک ما لم تکن تعلم (چیزهایی را که نمیدانستی به تو آموخت) نمیگوید «همه چیزهایی را که نمیدانستی ... .» به قول منطقیین مهمله در قوه جزئیه است. به علاوه که به پیامبر میگوید «بگو خدایا علم مرا افزونتر کن».
ابن خلدون صریحا در «مقدمه» میگوید سخنان پیامبر در باب طب، همان سخنان و عقاید اعراب بادیهنشین بود و خود به طبیب مراجعه میکرد. ابن عربی هم (همو که امام خمینی خواندن فتوحاتش را بهمنزله گل سرسبد معارف اسلامی و عرفانی به گورباچف توصیه میکرد) در فصوص الحکم، در فص شیثی، در باب اینکه کامل از همه جهات برتر از ناقص نیست، میآورد که: پیامبر اکرم، اعراب را از دخالت در لقاح گیاهان و از گرده افشاندن از نخلهای نر بر نخلهای ماده منع میکرد و چون درختان کم بار شدند به اشتباه خود پی برد و گفت «شما امور دنیایی را نیکوتر میدانید و من کار دین را نیکوتر از شما میدانم.» (من خود این روایت را قبل از دیدن در فصوص الحکم، از مرحوم استاد مطهری شنیدم).
وی روایت دیگری را هم میآورد که پیامبر رای عمر را در باب اسیران جنگ بدر از رای خود بهتر یافت. قرآن هم در باب ابراهیم علیه السلام میگوید فرشتگان را نشناخت و از آنان ترسید. ابن عربی هم میگوید ابراهیم تعبیر رویا نمیدانست و لذا اسماعیل را به خطا به قربانگاه برد. لذا اگر کسی بر آن رود که دانش ریاضی- طبیعی- دنیایی (نه دانش دینی و بینش ملکوتی و علم به اسرار ربوبی) پیامبر همتراز دانش مردمان همروزگار وی بوده است، به خطا نرفته است و دست کم خلاف ضروریات دین سخن نگفته است.
اما ناسازگاریهای ظواهر قرآن با علم بشری:
مگر غیر از این است که همه کسانی که دست به تاویل بردهاند به ناسازگاریهای پارهای از ظواهر قرآن با علوم بشری اذعان داشتهاند؟ تاویل هم به حقیقت چیزی نیست جز پناه بردن از علمی بشری به علم بشری دیگر. استاد شما، مرحوم علامه سید محمد حسین طباطبایی در تفسیر المیزان با صراحت و صداقت علمی تمام، در تفسیر استراق سمع شیاطین و رانده شدنشان با شهابهای آسمانی (سوره صافات آیات10-1) میگوید تفاسیر همه مفسران پیشین که مبتنی بر علم هیات قدیم و ظواهر آیات و روایات بوده باطل است و امروزه بطلان آنها عینی و یقینی شده است و لذا باید معنی تازهای برای آن آیات جست و آنگاه خود با استفاده از فلسفه اسلامی یونانی که علم بشری دیگری است به تاویلات بعیدهای دست میگشاید که نمیدانم چه کسی را قانع میکند (گرچه خود او با یحتمل و الله العالم، تردیدش را در این تفسیر تصریح میکند) و میگوید شاید اینها از قبیل مثالهایی است که خدا میزند و غرض از آسمان، عالم ملکوت است که مسکن ملائکه است و مراد از شهاب، نور ملکوت است که شیاطین را دفع میکند یا شاید مراد آن است که شیاطین بر حقایق حمله میبرند تا آن را واژگونه کنند و ملائکه با شهاب حقیقت بر آنها میتازند تا اباطیلشان را باطل کنند.... (گویا مرحوم طباطبایی فراموش کرده است که تیرها از همین آسمان دنیا بهسوی شیاطین پرتاب میشوند نه از ملکوت: و لقد زینا السماء الدنیا بمصابیح و جعلناها رجوما للشیاطین ...)
سئوال پيش مي آيد كه آيا بشري بودن نفس محمد و قرآني كه او مي نويسد، مي تواند اين شك را به ذهن متبادر كند كه نوشته هاي او آلوده به هوي و هوس انساني نيز باشد ؟ و اين ايرادي است كه آيت اله سبحاني به نظريه سروش مي گيرد و سروش در مقام پاسخ بر مي آيد. در ادامه به آن خواهيم پرداخت.
تصویری که از خدا و محمد در ذهن شماست گویا تصویر خطیب و بلندگو (یا ضبط صوت) است. خطیب میگوید و بلندگو آن را پس میدهد. یعنی پیامبر (چون بلندگو) طریقیت و ابزاریت محض دارد و این کجا و نزول قرآن بر قلب محمد(ص) کجا. گویا شما میپندارید قرآن بر زبان محمد نازل شده است نه بر دل او. اما تصویر من از آن رابطه (اقرب من حبل الورید) تصویر نفس و بدن، یا سادهتر، تصویر باغبان و درخت است. باغبان بذر میکارد و درخت میوه میدهد. و این میوه، همه چیزش از رنگ و عطر شکل گرفته تا ویتامینها و قندهایش مدیون و مرهون درختی است که از آن بر میآید، درختی که در خاک ویژهای نشسته است و نور و غذا و هوای ویژهای مینوشد. و البته هم کاشتنش و هم میوه دادنش به اذن الله است و موحدان در این تردیدی ندارند بلکه وجود درخت عین امر خدا و اذن خداست و اینها از هم فاصله ندارند و مانند امور اعتباری بشری نیستند که یکی فرمان بدهد و دیگری اجرا کند. و من در شگفتم که چرا دستگاه خدا در چشم شما همچون دستگاههای اجرایی و مدیریتی بشری است.
سالهاست كه الهيون مسلمان اين اعتقاد را جا انداخته اند كه كلام قرآن، درست همان چيزي است كه خداوند بر حضرت محمد نازل كرده و پيامبر اسلام عينا و بدون هيچ تغييري آنرا دريافت كرده و به مردمانش خوانده است. در اين ميان بارها كساني نيز بودند كه در وحي و بازنوشتن اين كتاب شك كرده اند و همچنين روايت ها از افرادي وجود دارد كه در زمان پيامبر آيات را مي شنيدند و به نوعي دگر آنرا به رشته تحرير در مي آوردند. به این سایت مراجعه کنید